تبليغاتX
به اندازه ی وسعت تنهایی ام دوستت دارم

آن قدر به طلسم اين عشقهاي پوشالي چشم دوختم ، آن قدر به تك تك عاطفه ها شك كردم ،

 

آن قدر سالها آينه ي دلت را شكستم كه حرفهاي دلم براي تو و حرفهاي دلت براي من

 

باور كردنـــــي نيست ...

 

من پر از مهتابم ؛ تو پر از باران !

 

من پر از دلهره مهرباني وعشق شديد تو و تو پر از ترديد دوست داشتن من !

 

بيا تا يك لحظه به چشم هاي هم فكر كنيم ؛ بيا در مجاورت اطلسي ها فقط از " بي هم بودن "

 

بترسيم ، نه اينكه از " با هم بودن " حرف بزنيم . دوست داشتن را به من ياد بده و پاي

 

حرفهايت را امضاء كن .

 

گــــــل من !

 

براي تو كه از لحظه هايت جز پوپك هاي طلائي چيزي نداري و چشمهايت پر از آرزوهاي

 

كهنه و رنگارنگي شده كه در نگاهت نوشته اي ؛ براي تو كه از خاتمكاري شعرهاي مهتاب

 

به پولك هاي صورتي  گل سر من كوچ كرده اي ؛ براي تو كه همراز همزاد اركيده ها شده اي

 

بگذار تنش نفسهايم را به پرستشگاه بوسه هايت بفرستم  و از تن پوش صدايت لبريز شوم .

 

تو كه تا ارتفاع گلهاي شقايق صدايم مي زني ،

به آستانه مهتاب دلت ،

گريه ي اين شبهايت

 

را به من ببخش ستاره هاي دور و بر چشمانم را فدايت كنم .

 

باور كنم روي گونه ي خط كشي شده روزها آرزويم مي كني  و تمناي يك لبخند من ،

 

نجواي لبهايت شده ؟؟

 

 

مثل روزهاي جامانده با دلهره زمزمه كردي : چقدر دوستم داري ؟....

 

دلم لرزيد ...  نمي دانم چرا ....

 

 

ترسيدم اگر حرفهايت صداي  لرزش دوست داشتنم را بشنوند ديگر عاشقانه نباشند ؛

 

ديگر با من بودن را نخواهي ، آرزو نكني ...

 

ديگر اشك هايت – كه چقدر دوستشان دارم – سهم حرف هاي من نشوند .

 

نمي دانم چرا ترسيدم ...

 

 

بيا براي نيامدن ها دل بسوزانيم و حسرت نبودن ها را نخوريم . بيا از خنده هايي بگوييم

 

كه اشك را نمي فهمند و اشك هايي بريزيم كه سرشار از خنده باشند .

 

بيا ازداغي تنش نفسهاي هم رها شويم و آبي آرامش را به سرخي ثانيه ها ببخشيم تا پر از

 

بنفشه شويم .

 

بيا به دستهاي هم مجال گرم شدن بدهيم  و بگذاريم ديوارها از حسرت گرمي قلبهايمان

 

يخ بزنند . بيا به گوشه ي يك شب ساكت و آرام اعتماد كنيم . بيا كمي زندگي كنيم و يكبار

 

بدون هم و براي هم بخنديم .

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم .اما کودک بازیگوش

 

ذهنم ، به سمت دست های تو ، لی لی می کند !

 

 

 

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده است ، بی نهایت !

 

در این روزهای پراز شلوغ و هیاهو ،

 

دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده ؛ عزیز تمام عیار من !

 

من هر روز به تو و دستهای نجیبت فکر می کنم

 

و

 

هر روز تکرار می شود در من مهربانی هایت ...

 

بگذریم از این سطرهای همیشه !

 

بگذریم از این همه " دوستت دارم " هایی که تلنبار شده اند در دهانم !

 

بگذریم از این حسرت !

 

بگذریــــــم ...

 

بگذار دانه های اشک آواز بخوانند در چشم هایم !!!

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


مهربان تر که بودی ،

 

پیدایت می کردم همین دوروبرها ...

 

نقاشی می کردم آرزوهایم را ؛ اسمم را ، اسمت را

 

روی پنجره ی اتوبوس

 

دنیایم نمی رسید هیچ گاه به ایستگاه آخر

 

 

 

این روزها

 

هیچ اتوبوسی تو را به این ایستگاه نمی آورد

 

هر روز بودنت را جا می گذارم

 

روی صندلی های سرد ...

 

 

حالا

 

من مانده ام  و آب نبات هایی

که شیرین نمی کند

 

دهان لحظه هایم را بــــــــی تو !

 

 

 

باور نمی کنم بی دلیل دوباره تنهـــــا شده ام ....

 

هیچ کس حق ندارد به من بگوید که از تنهایی می ترسم

 

من سالهاست در گوشه ی قلب تو به تنهایی خو کرده ام ....

 

 هنوز هم دوستت دارم **

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


وقتی که در ایوان دلتنگی هایت می نشینی ،  وقتی که در پشت یک پنجره بارانی بی هوا شاعر می شوی ، کسی هست که می شود به او پناه برد ؛

کسی که در شب می توان دلتنگی ها را با او قسمت کرد .

نگاهت را از سنگفرش های خیس و سرد کوچه های باران زده جدا کن !

می توان از تاریکی ها گذشت .  می توان  خود را  درکوچه های سبز باور

دوباره یافت .

 یک نفر هست  ؛  شب دلتنگی ات را با او قسمت كن ...

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


من از جاودانگي قطره هاي باران به اتاق كوچك خاطره ها كوچ كرده ام .

 

با صداي اين پرستو ها ، همنفس اين قاصدكها شده ام  تا تو از خستگي لحظه هايم با هزار

 

قافله ياسمن مهمان چشمهايم شوي .

 

آن وقتها از آسمان ستاره مي چيدي ، نبض گلها بين تپش لحظه هايت گم مي شد و من زير

 

 سايه ي  اسم  تو ، پر از آفتاب مي شدم . اركيده در مرزهاي نگاهت جان مي گرفت و پروانه

 

از زير انگشتانت روي زنبق ها طرح مي خورد .

 

آن وقتها قبل از دلبستگي من بود . كدام شعر را خواندي كه من وابسته ات شدم ؟؟

 

حالا ميان اين ثانيه ها دو دل مانده ام  و دلتنگ ساعتهاي دلتنگي ام شده ام .

 

تاحالا خواب هايم را خواب ديده اي ؟؟ خواب هاي نفس گيرم را ......

 

هنوز شعرهايم را از بادهاي ترانه خيز دستچين مي كني ؟؟

 

باور مي كني اگر آسمانت بي ستاره باشد از ستاره ي چشمانم به تو مي بخشم ؟؟

 

هنوز هم به معصوميت بچه گانه ام مي خندي و سردي دستت را به گونه ي تبدارم

 

مي بخشي ؟؟ هنوز هم دلت با هرم نفسهاي ترسيده ام تــَرَك بر مي دارد ؟؟

 

 

حالا من مانده ام و شعر نگاه تو ... كه بارها بيتي از آن نوشتي و رد اشكهايت را لمس كردم .

 

كاش امتداد سايه ي تنهاي پشت پنجره ام به آغوش تو مي رسيد ....

 

 

مي ترسم ..... مي ترسم روزي مجبور شويم هم را بين " كاش " هايمان رها كنيم ....

 

مي ترسم روزي با اشكهايم ، چشمهاي  هميشه غمگين و مهربانت را بدرقه كنم ....

 

 

نمي دانم  مي توانم دوام بياورم يا ........... نه   ؟؟

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


ماه من !

 

وقتي آمدي ، نيمه ام كامل شد ! ديگر از آوار هر سايه اي نمي ترسم  كه شب تنهايي هايم

 

از آن شب با نگاه تو روشن شد .

 

تاريكي را مي شناختم چرا كه سالها در تنهايي در شب هاي انتظار ، وجب به وجب سياهي

 

را اندازه گرفته بودم و باور كرده بودم كه معجزه داستاني بيش نيست ...

 

ماه من !

 

وقتي تو آمدي ، من سالها مات تو مانده بودم ! اندوه تنهائي ام در زلال نگاه غمگين ولي

 

عاشقت آب شد و سِحر و جادوي حضورت مرا به يادم آورد .

 

تو را وقتي ديدم كه حجره هاي دلم به نگاه غمگين ات معطر شدند و نفس نفس ، حضورت

 

را با دم و بازدم حس كردم و به خاطر اين معجزه  ايمانم بيشتر شد !

 

به خدا تو طعم دعاهاي اجابت شده ام بودي ؛ مثل نماز صبح ، اول روشني .

 

تو آغاز تب هاي سوزانم بودي ...

 

از پشت پرده ي لرزان اشك هايم ، ديدي كه تنهايي ام چقدر بزرگ است و آهسته  پا به خلوتم

 

گذاشتي ....

 

وقتي تو آمدي ، چقدر محتاج زيارت بودم . دلم هواي حرم داشت ....

 

بارها روي حرير برگ هاي پاييزي پا گذاشتم و از ته دل گريه كردم . از شوق دل بستن ...

 

توي آينه ديدم كه چشمان خيسم  چقدر  معصوم اند اما با بودن تو چه شاد .

 

همان حس تازه رسيدن تو ...

 

همان نوازشي كه روي صورتم جا خوش كرد ، و من با اصرار بغض هاي لجبازم را

 

قورت دادم !

 

همان عطر آشنايي كه دستان سرد زمستاني ام را گرم مي كرد ...

 

........... سوختم ... آنقدر كه عشقت بي ريا  آرامم  كرد ... دلم مي خواست آنقدر بلند گريه

 

كنم كه تمام كوچه هاي پاييزي از خواب بيدار شوند .

 

آن روز فهميدم كه عشق نرم است و مي تواند بر هر سختي غلبه كند .

 

مثل مهرباني  ؛ صبوري هايت ...

 

 

تو پائـــــيزي ترين اتفاقم بودي ..........

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


پرسيدي : " دوستم داري ؟ "

مثل بچه ها به بچگي ات لبخند زدم ! تو برايم دو بيتي ها را غزل مي خواندي و من از

قصيده ي گامهاي تو ترانه ي زندگي ام را ساختم ؛ مگر نه اينكه زندگي ام شدي ؟؟؟

دوبيتي هايت گاهي رديف و قافيه نداشت اما براي دل كوچك و تنهاي من ،

شعري زيبا بود .

نمي دانم از جوار عاطفه هاي پاك ،كدام گل را چيده بودي كه عاقبت دلبسته ات شدم و

وابستگي ام رابه تو با بغــض باور كردم ...

پرسيدم :" مي خواهي يكي از ستاره هاي چشمانم را به تو بدهم ؟؟! "

خنديدي و برق چشمانت يادم ماند ...

من برايت ستاره هايي را مي خواستم كه بوي اشك هايم را مي داد .

براي تو خنده هايم را نوشتم . از خورشيد سايه خريدم و از تنپوش اقاقيا براي چشمانت

شعر ساختم و تك تك ياسها را نورباران كردم .

من براي تو از واژه  واژه ي دلم نوشتم  و سايه روشن بوي تنت را نفس كشيدم .

خودم را به غروب تبعيد كردم  تا در چشمهاي تو طلوع كنم ...

 

اي كاش ... اي كاش به اندازه ي يك ستاره ؛ فقط يك ستاره از چشمانم خدا ما را هم

ببيند ..... فقط اگر او بخواهد

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


Welcome to my kingdom !

 

...  و پائيز مي آيد به استقبال اين روزهاي تنها نشسته در اتاق كوچكم ،

 

اين لحظه هاي غريبانه قدم زدن در پياده روهاي خلوت شهر

 

كه

 

با دست هاي تو

 

دو سلام فاصله دارد !

 

درخت اين حوالي هم به عطسه هاي پائيزي من خيلي خيلي حساس است !

 

نمي تواند كنار بيايد با اين روزگار مرتفع ... !

 

با سونامي تنهــــايي و سكوت من !

 

...

 

Loneliness is my best dear !

 

.

 

I am not joking !

 

I … am … serious !

 

 

مي بيني  در اين ارتفاع زندگي ، به كجاي جغرافياي باور رسيده ام ؟!

 

به خودم مي گويم :

 

بي خيال نوشتن !

 

بي خيال نوشتن !

 

بي خيال تو ... !  بي خيال توي بي خيال !

 

...

 

عزيــــــــزم !

 

هيچ اتفاقي نمي افتد !

 

همان طور كه تا به امروز نيفتاده است !

 

اگر من بي خيال تو بشوم ،

 

اگر تو خودت را از من دريغ كني ،  

 

اگر من به دريغ كردن هاي تو لج كنم

 

و

 

 بي خيالت شوم و بي تفاوت ( حتي در ظاهر ! ) ؛

 

اگر ... اگر ... و اگر هزار تا اگر ديگر جا خوش كنند در زندگي مان ،

 

هيچ اتفاقي نمي افتد براي تك درخت حياط

 

كه به عطسه هاي پاييزي ام حساس شده !  و يك دانه ميوه هم نمي دهد !!

 

فقط ................

 

فقط من پژمرده مي شوم در اتاق كوچكم

 

فقط تو فرسوده مي شوي در ..........

 

فقط نامنتظرتر از دوست داشتن من ، مرگ سلام مي كند به يك لحظه !

 

فقط در قرن هاي آينده

 

يك حسرت در دل تو

 

و يك داغ در دل من

 

مي ماند تا هزار بار به دنيا آمدن و رفتن مان !

 

من نمي دانم بار ديگر كه به دنيا بيايم

 

لبخند گرم تو ، كجاي زندگي من پرسه مي زند .

 

تو نمي داني كه در دنياهاي بعد ، من در بطن كدام ثانيه ي بودنت ايستاده ام .

 

ببين ؟!؟!

 

...

 

 Can you hear me !?

 

تو كه مي داني من  90  تا دوستت دارم !

 

تو كه مي داني من هم تو را ترجيح داده ام به .............................

 

بگذريم !

 

تو كه مي داني ؟!

 

Come On !

 

پس حرف حساب بهانـــــه هايت چيست ؟!

 

What ?!

 

نمي دانم شايد هم حقيقتي باشد كه تازه يادت آمده ؟؟ اما من به اشتباه اسم بهانه

 

رويش گذاشته ام ؟؟!  نه ؟

 

خط ديشب تو ساعت هاست مقابل چشمانم جا خوش كرده .....

 

نمي دانم  به خاطر من از "چه چيزي ؛ چه كسي " چشم بستي كه حالا حسرتش را

 

مي خوري ؟؟!! ... كه حالا من بايد منـّت آن را ناخواسته روي سرم داشته باشم  ؟؟؟؟؟

 

 

يادم نمي آيد ... نمي دانم چه كسي را از تو گرفتم كه حالا آن را به من يادآوري مي كني ؟؟

 

نمي دانم شايد هم سيندرلاي آشنايي را ....... ؟؟

 

 وگرنه سيندرلاي غريبه تا ابد براي همه غريبه مي ماند !  نه ؟؟

 

من كه بارها و بارها حق را به تو دادم . ندادم ؟؟؟؟

 

 

اگر روزي بفهمم با بودن من ، چيزي ؛ مخصوصا ً كسي را از دست داده يا مي دهي

 

ببخش اما من ....... ديگر نمي خواهم  لحظه هاي تنهائي ام را با تو قسمت كنم .

 

 

فقط اگر بفهمم  ؛   هر موقع ....

 

مطمئن باش ...

 

نمي خواهـــــــــم...

 

 

 

...

 

بگذريم عزيزم !

 

سلام مرا به روزهاي ترديدت برسان !

 

گونه ي خوش طعم بهانه هايت را هم ببوس !

 

لج بازي هاي من هم سلام بلند بلند مي رسانند !!

 

 

*********

 

" بي شك

 

بي من هم خواهد زيست

 

من نيز بي او به يقين خواهم زيست

 

اما در اين ميان

 

زنـــــــــــدگي ؛

 

اين خود زندگي ست كه لب چشمه

 

عطشناك مي ماند ..."   

 

... راست مي گويد ! زندگي ام بي او چقدر تشنه مي شود .....!

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


چرا فكرمي كنم حتي اگر بخواهم طعم عطرت را داشته باشم تو آن را هم از من مي گيري ؟

چرا اين روزها خنده ی بهاری سلاسل گذشته را در خودم نمی بينم؟

چرا بودن و حضور تو به معنای نو شدن تمام بودنهایم نیست؟

به بودن بیشمار اینهمه نقطه فکر کن،... من را در کدام سطر خواباندی که نگاه

کردن به آن جز درد و دلتنگي و اشك برايت نمي گذارد؟؟

نقطه ی پایان کدام حرف تو بودم که هیچ وقت گلی در کنارت نبودم؟

از اینهمه نقطه که آغاز و سلام تمام بهاری های زندگی بودند،تو مرا در کدام

خط نشاندی که حتي نقطه هاي اسمم  هم مرا به يادت نياورد ؟؟؟!

چرا مرا همیشه در پایان هر سطری نوشتي و آغاز هیچ جمله ای با من شروع نشد؟

من پایان اولین تپـــــش تو بودم  ... ؟؟؟؟؟

 

اما حالا فکر می کنم هیچوقت آغازت نبودم و همیشه یک جایی در خاطراتت خط خورده ام.

همیشه که گفته ام ... گفته اي  من مقصرم  و زمانه ما را بي دليل گره زده بهم ؟؟؟

گونه ام را بر شیشه ي پنجره ای چسباندم که سرخی اش را سردي شيشه بربايد !

مدتهاست از من خسته شدي ؛ آنقدر زياد كه تنهائي ابدي برايم  خواستي ......... ؟!

من قرن ها تنها بوده ام ؛ من را از چه مي ترساني  ؟؟؟!

سعی کردم ،خيلي سعی کردم ،اندازه ی تمام زمین،آسمان،ابرهایش،خوابهایم،

به اندازه ی تمام خنده ها و شکوفه هايم سعی کردم در سایه مهتاب فكر كنم ، ببینم و

زندگی کنم . ولی دستی ، فکری مرا از روی تمام فكرها پرتاب می کرد به همان سیاه چال

سفيد رنگ تنهائي خودم و قطره هاي درشت اشك ...

چنان در خودم گیر می کردم که خدا هم صدایم را نمی شنید،

و من تنها ماندم در خودم ، آرزوهایم ، قدمهایم ..........

 
 

خوابهایم را چیده ام روبرويم و دستی نیست که دستانم را در دستانش بگذارم و گريه هايم

گونه هايش را خيس كند .

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |


دنیايم همان دستهای مهربان  ساده ی تو بود

 

که در زیر پلکهایم موج می زد ...

 

اما ...

زیر چتری از همین کلمات کز کرده ام 

زیر سایه ای از جنس بارانی تو 

و چشمانم را دوخته ام 

به دستان خیس و بارانی ات 

و روزها را آرام آرام می شمارم 

من در حوالی تو زندگي مي كنم 

با سایبانی از خوبي هايت 

با این ایل که بـُـــرده از یاد آسمان را 

نه برای یک زندگي 

که برای هميشه پاك قدم زدن جنگیده ام 

و رؤیاهایم را در ازدحام پنجره هاي بازعشق  نمی بازم 

 

خداحافظي ِ براي هميشه ات را پر رنگ تر بنويس و  بر سرم فرياد بزن ...

من را نپذير ...

درد دل توسط غریبه در ساعت | لینک ثابت |